الملا فتح الله الكاشاني
85
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
امر خارج بر آن حقيقت بلكه براى كمال در نفس حقيقه و نقصان آن قطع نظر از امور زائده و حكماء مشائين گويند كه ماهيت و اجزاء آن قابل شدة و ضعف نيست و يا آنكه دليلش تمام نيست منتقض مىشود بزيادتى مقدار بر مقدار كه زيادتى آنجا بنفس حقيقت مقداريه است جهت آنكه زايد غير از مقدار چيزى نيست و همچنين است ناقص و ثانيا نموده مىشود كه عقل در اول نظر اشيا را تقسيم مىكند بنور و ظلمت و مراد از نور اينجا آنست كه پيدا به خود باشد و ديگرها به دو پيدا و تصور او بديهى است و تعريفى كه از براى او واقع شده جهت تنبيه است و مراد بظلمت عدم نور است مطلقا و تقابل ميان او و نور تقابل ايجاب و سلب است و چون اين معنى قرار يافت مىگوييم كه غواسق برزخيه يعنى اجسام را چيزى چند لازم است كه مشخص ايشان است مثل اشكال و نهايات كه به آنها از يكديگر ممتاز مىشوند و شك نيست كه علت اين امور نفس ماهيت جسمى نيست و اگر نه آن را اختلاف نبودى جهت آنكه ماهيت در همهء افراد يكيست و نه لازم ماهيت زيرا كه در آن شريكاند و نميتواند بود كه علت هر يك از اين امور هويت اينشخص باشد زيرا كه هويت بواسطهء آنها است پس اگر اينها براى هويت او باشد دور لازم آيد و نميتواند بود كه اختصاص هر جسمى به شكل و هيئتى بسبب جسم ديگر باشد چه حدس صائب حاكم است به آنكه جسمى علت هويت جسمى ديگر نيست و ديگر آنكه اجسام متناهيست پس دور لازم آيد و نميتواند كه بواسطهء هيولى باشد يا صورت از براى آنكه بنا بر اصول اشراقين اينها موجود نيستند و بر تقدير وجود اينها هيولى از عناصر مشتركه است بشخصه و صورت جسميه بنوعى پس مخصوص هيولى نتواند بود و نوع صورت جسمى نيز نتواند بود و سخن در اشخاص صورت جسميه همان سخن در اشخاص اجسام است كه سبب اختصاص هر يك به آن اشكال و هيئات چه باشد و نميتواند بود كه عرضى باشد قائم به او يا به غير زيرا كه دور يا تسلسل لازم آيد پس ثابت باشد كه مخصص هر جسمى نه جسم است و نه عوارض و نه اجزاى و بر تقدير وجود پس امرى خواهد بود كه نه جسم باشد و نه جسمانى بلكه نور مجرد و اين نور محتاج به غير نيست پس واجب الوجود ثابت شد و نميتواند بود كه آن نور محتاج باجسام باشد زيرا كه خسيس علت شريف نشود و چون تسلسل باطل است پس منتهى شود به نورى كه محتاج نباشد به غير و آن نور الانوار است و نور اعظم و نور قيوم و نور محيط و نور اعلى و نور قهار و غنى مطلق كه غير او همه به او محتاجند زيرا كه هر چه غير اوست پرتويست از انوار او و يا پرتوى از پرتو نور او و برين قياس و هر چه نزديكتر باشد به او اشراق او بيشتر باشد و نور در نور محسوس مشاهده ميكنى كه هر چه بنور اقربست نورانيت او بيشتر است پس مراتب موجودات بحسب قرب و بعد آنست بنور و كمال اشراق و نقصان به جهت اقربيت و ابعديت تا بغايت بعد مىرسد كه آن مرتبهء اجسام است كه